ابن الأثير ( مترجم : خليلى / حالت )

127

الكامل في التاريخ ( تاريخ كامل ) ( فارسي )

بيان درگذشت القادر بالله و پاره‌اى از سيرت او و خلافت القادر بامر اللّه در ذى حجه اين سال ، امام القادر باللّه امير المؤمنين درگذشت . سن او هشتاد و شش سال و ده ماه بود و مدت خلافتش چهل و يك سال و سه ماه و بيست روز بود . پيش از او ديلميان و تركها طمع بمقام خلافت كرده بودند ، و همين كه القادر باللّه بخلافت رسيد ، شوكت آن اعاده و شرافت مقام را تجديد كرد و خداوند هيبت او را در دلهاى مردم افكند و از او اطاعت كردند ، بهترين طاعتها و اتم آن . القادر باللّه مردى شكيبا بخشنده ، خير و دوستدار نيكوكارى و مردان نيك‌انديش بود و امر به خير و نهى از شر مينمود ، و از مردم شرير تنفر داشت . وى مردى با حسن اعتقاد بود و كتابى بر مذهب سنت تصنيف كرد . همين كه درگذشت ، فرزندش القائم بامر اللّه بر وى نماز گذارد ، القادر سپيد گونه و خوش اندام و با ريش پر پشت و بلند بود كه خضابش ميكرد ( مخلوط حنا و رنگ ) و با لباس عامه از خانه بيرون ميآمد و مزار نيكمردان را چون مزار معروف و غيره را زيارت ميكرد . چنانچه شرح حال شكايتى به دستش ميرسيد امر به حق ميكرد . قاضى حسين بن هارون گويد : در كرخ ملكى مال يتيمى بود . و ارزش خوبى داشت ابن حاجب النعمان را نزد من فرستاد ، وى حاجب القادر بود ، و به من دستور داد كه « حجر » ( يعنى مانع شرعى در حفظ اموال بىكسان كه محجور ناميده ميشوند ) از آن ملك بگشايم تا بعضى از اصحابش آن ملك را بخرند . من اين كار را نكردم ، كس فرستاد كه بحضورش بروم ، به غلام او گفتم تو از پيش برو كه من بدنبال به تو خواهم پيوست ، و از وى بترسيدم و بر سر مزار معروف ( مقصود معروف كرخى از ائمه مشايخ عرفاست م ) رفتم و از خدا خواستم شر او را از سر من رو كند . در آنجا شيخى بود . به من گفت : براى كى دعا ميكنى ؟ ماجرا را براى او گفتم ، و خود را به ابن حاجب النعمان رساندم ، در گفتار به من پرخاش كرد و بدرشتى